X
تبلیغات
درد و دل های من
سلام به همه دوستای گلم

ببخشید که انقد بی معرفتم... میدونم خیلیا رو نگران کردم اما واقعا اجتناب ناپذیر بود.

امسال خیلی خیلی برام بد شروع شد... ششم فروردین پدربزرگ خوبم از بین ما رفت و همه هنوز از رفتنش توی شوک هستیم و باورمون نشده که دیگه بین ما نیست. پدربزرگ مهربونم دیگه نیست. اما مطمئنم جاش تو بهشته . خوشحالم که بدون درد و زجر و ناراحتی رفت...اما ناراحتم که دیگه نداریمش...دو هفته دیگه مراسم چهلمش هست و هنوز باور نکردم که رفته. هر روز که از خواب بیدار میشم و یادم میاد که دیگه نیس دنیا روی سرم خراب میشه....آخ پدربزرگ عزیزم...

روزای سختی رو میگذرونم... امروز داداش گلم رفت خد/مت سربا/زی...از ما دور شد...بی نهایت دلتنگش هستم و امیدوارم هر جاهست حالش خوب باشه. این روزها انقد با دلیل و بی دلیل اشک ریختم که چشمه اشکم خشک شده.

خیلی خسته ام از زندگی. چقد بی انصاف شده این روزا...ولی محکومیم به بودن و تحمل کردن ....که مثل هرروز بلند شیم از خواب و کارهای روزمره رو انجام بدیم و بگذرونیم تا شب و شب هم بخوابیم تا صبح و دوبار تکرار و تکرار...

*راستی روزتون مبارک عزیزای دلم....

**برام دعا کنین...

***خیلی دوستتون دارم.


| دوشنبه یکم اردیبهشت 1393 | 13:30 | صبا
خیلی خوابم میاد...تا ساعت یک سرکلاس بودم و بعدشم اومدم خونه و تند تند غذا درست کردم...یه ماکارونی همسر کش!!! داره دم میکشه و بوی سیر و آویشنش توی کل خونه پیچیده. به به!!!

الانم چشام باز نمیشه... ساعت پنج هم دوباره کلاس دارم ...بعدشم یکی از بچه ها قرار گذاشته بریم کنسرت....آخ چقد زندگیم تغییر کرده نه؟؟؟ دیگه اونجوری خسته کننده و تکراری نیس...

هفته آینده رو میخوام کلا اختصاص بدم به دکترایی که باید برم. مث دندون پزشکی و دکتر پوست و زنان و روانشناس عزیزم!!! امیدوارم برسم همه رو برم قبل از عیدی...البته همش در حد چکاپ هست و مشکل حادی نیس. به غیر از دندونم که یه دونه ش باید پر بشه.... دندون پزشکی که میدونم رفتنش برام  سخته رو یه بار میرم اول واسه آشنایی با محیط و ریختن ترسم و چکاپ؛ بعدش تصمیم بعدی رو میگیرم که برم واسه پر کردن یا نه!

چشمام داره میسوزه... برم یه کم استراحت کنم تا بعد....خیلی دوستتون دارما.

| چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392 | 15:4 | صبا
این روزا زندگیم افتاده رو دور تند...خیلی تند تند روزا دارن میگذرن... الان یه صبای خسته و گشنه و از دانشگاه برگشته ام که در انتظار دم کشیدن کلم پلوی خوشمزه میباشم تا دلی از عزا در بیارمیه عالمه خرید دارم که عصر باید برم انجام بدم....جمع و جور کردن و شستن آشپزخونه رو هم گذاشتم برای روز جمعه که از همسری کار بکشمشکلک های شباهنگShabahang

عاشق ماه اسفندم...خیلی جنب و جوش مردم و شلوغی شهر رو دوس دارم....انگار زندگی تازه جریان پیدا میکنه...یه حس خوبی زیر پوستم میدوئه!!! دلم میخواد همیشه شهر اینجوری باشه

پنج شنبه هفته گذشته رفتم آرایشگاه...هنوز خودمم باورم نمیشه. بعد از دو سه سال تونستم برم!!! بماند که چقدر اولش استرس داشتم و سختم شد اما خب.... موهام رو یه مدل خوشگل کوتاه کردم که تا روی شونه هامه. کلی از موهام رو چیدم! بیشتر از نصف!!! ابروهام رو هم گذاشته بودم حسابی پر شده بود و یه مدل پهن قشنگ برداشتم حالا قرار شده هفته آینده هم برم واسه رنگ موهام و ابرو! اما تصمیم نگرفتم چه رنگی

*راستی برای تعطیلات عید جایی میرین یا تو شهرتون میمونین و براتون مهمون میاد؟!

* ما که میریم شهر همسریچند روز میمونیم و بعدشم اگر خدا بخواد و مشکلی پیش نیاد میریم بندرعباس و اینا.... یا شایدم سمت کرمون و یزد295319_1zg4yo9.gif کسی هست که از این شهرا اینجا رو بخونه.... دوس داشتین خبرمکنین تااگه اومدم قرار ملاقات بذاریم دوستای گلم

**دوس داشتم واسه نوروز شیرینی درست کنم...ببینم وقت میشه یا نه... پارسال درست کردم و چقدرم که خوب و خوشمزه شدن. دو تا جعبه هم برای مامان همسری بردم و خود شیرین بازی درآوردم

***این روزا عجیـــــــب پرخور شدم بگین ماشاالله... نخیر!!! خبری هم نیس

****تو روح اونایی که واسه عیدشون خرید کردن...من هنوز هیچی نخریدم


| سه شنبه سیزدهم اسفند 1392 | 15:42 | صبا
کم کم دارم یه چیزی رو که مدتهاست یقه م رو سفت چسبیده شکست میدم... و اونم چیزی نیست جز آقا یا خانوم روزمرگی

تصمیم گرفتم درسم رو ادامه بدم...زیاد وارد حاشیه نمیشم. فقط میخوام ثبتش کنم...و الان من یک عدد دانشجو میباشم که دو سه روز دیگه کلاسهام شروع میشه....قراره یه رشته عالی بخونمدعا کنین از پسش بر بیام.هم هیجان دارم؛ هم میترسم ؛ هم خوشحالم....

اکثر اوقات در حال کتاب خوندنم... این روزا شدیدا میل دارم برم بیرون و خرید کنم؛ هی خرید کنم... فکر کنم بخاطر حال و هوای نزدیک به عید سال باشه هر چند من از تعطیلات عید و رسم و رسوماتش متنفرم... هی باید چلپ چلپ ماچ کنی و ماچت کنن و بری یه سری مهمونی خاله خان باجی گونه

خیلی پیشرفت داشتم تو این مدت، اما ترسم از آرایشگاه رفتن و دندون پزشکی کماکان سرجاشه و این خیلی اذیتم میکنه چون به هر دوش نیاز اورژانسی دارم... امیدوارم به زودی بیام همینجا بنویسم که این دو تا غولم کشتمsmile emoticon kolobok باز هم به یه نفر جهت همکاری نیازمندم...داوطلبین دستا بالا جایزه هم داره ها

امروز یه کم حوصله م سررفته بود... رفتم یه سی دی از آهنگای قدیمی گذاشتم و صداشو بلند کردم...یه ظرف چیپسم گرفتم دستم و نشستم پای سیستم...یه عالمه حس قشنگ به قلبم سرازیر شد

بوی خوش لوبیا پلوی چرب و چیلی مستم کرد وااااای سالاد شیرازی رو فراموش کردم درست کنم...من برم فعلا




| سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392 | 15:36 | صبا
اوهوع ، اوهوع، چه گرد و خاکی گرفته اینجا نمیدونم چه جوری شروع کنم و چی بنویسم... در همین حد بگم که همه چی مث قبله و زندگیم تقریبا همونجوریه... هیچ اتفاق خاصی تو این مدت نیفتاده... اصلا حال و حوصله نوشتن نداشتم.  با خودم گفته چیه!!!  همش تکراری و غم و غصه ست...نوشتن نداره که

دوستای خوبم که منو تنها نذاشتین... با تماساتون، اس ام اس هاتون و کامنتهاتون خیلی خیلی خوشحالم کردین تو این مدت. از همه تون ممنونم

از هر چیزی که دوس دارین بدونین این مدت چی بهم گذشته بیاین بپرسین!!! جمله بندیم تو حلقتون

فعلا برم به کارام برسم...پستای بعدی رو پر و پیمون تر میذارم...فعلا یه مدت نبودم خجالت میکشم تا یخم باز شه ...بعد میام.


| شنبه نوزدهم بهمن 1392 | 14:48 | صبا
سلام دوستای باوفای خودم. خوبین؟؟؟

روزها میرن و میان، با آخرین سرعت! خیلی زود میگذره... چند وقت دیگه شب یلداست و ... چقد آرزو داشتم پارسال واسه امسال! بازم هیچی به هیچی. اما من که از رو نمیرم. همچنان امیدوارم که اتفاقای خوب در راهن!! و قطعا همین طوره...

این مدتی که نبودم جلسات درمانی رو پیش روانشناس شروع کردم. خیلی دارم خوب پیش میرم. ترسم داره دور و دورتر میشه. اما حالا حالا باید روی خودم کار کنم. سخته اما ارزشش رو داره. خیلی خوشحالم.وقتی به گذشته و شدت ترسم فکر میکنم اصلا باورم نمیشه که امروز این منم !! خانوم روانشناس رو خیلی دوس دارم. خیلی باهاش راحتم. حس خوبی بهم میده.

امیدوارم یه روزی بشه که بیام همینجا بنویسم که هیچ اثری از ترس تو وجودم نیس و مث هر آدم سالم دیگه ای دارم زندگی میکنم.

اوضاع دل و روده مبارک و آی بی اس گرامی هم خیلی خوبه . البته به لطف دارو ها! آخرین باری که رفتم پیش دکترم بهم گفت خیلی اوضاعت بهتره و دوز داروهام رو خیلی پایین آورد. 

الان دیگه خیلی راحتتر میرم خونه بابام . از دوسه ماهی یکبار تبدیل شده به هفته ای یکبار و این برای من فوق العاده س. خدا جون شکرت ...

دیروز با بابا و مامان و همسری رفتیم پیک نیک... من زرشک پلو داشتم و مامانم ماهی درست کرده بود. رفتیم خونه شون دیدیم هوا عالیه. بار و بندیلمون رو جمع کردیم و رفتیم بیرون ناهارمون رو خوردیم و یه عالمه تنقلات و میوه. بعدشم همه با هم اومدیم خونه ما. واسه شام هم فلافل سرخ کردم با مخلفات و ماست و خیار. پسر عمه اولی هم خونه مون بود و داشتن با همسری بازی میکردن پای لپ تاپ. جمعه خوبی بود. پر از حسای قشنگ...

اینجا هم که هنوز سرد نشده و خیلی خیلی عالیه هوا. البته ناگفته نماند که بعضی وقتا پنکه روشن میکنیم و بعضی جاها هم هنوز گاهی وقتا لازمه کولر روشن کرد!!! بله!

* توی دعاهاتون هوام و داشته باشین. این چند سال احساس میکنم خیلی از زندگی عقب افتادم.

**ماجرای ترسم و چند و چونش توپستای اولم(مهر 91) و آبان 91 هست.

*** آیلین جونم، عاطفه جونم خیلی براتون خوشحالم. از ته دلم. امیدوارم بارداری راحت و بعدشم زایمان خوبی داشته باشین و نی نی بسلامتی بیاد تو بغلتون.

****آفرین عزیزم ؛آزاده جونم من خطم رو عوض کردم و شماره تون رو ندارم. بابا یه خبری از خودتون بهم بدین.

| شنبه شانزدهم آذر 1392 | 13:57 | صبا
گوش شیطون کر حساب بانکیم پر و پیمون شده بود و جیبام سنگینی میکرد ؛ تصمیم گرفتم برم بازار. رفتم یه مانتو پاییزه خریدم و دو تا شال و یه بلوز خوشگل . یه کمی هم واسه خونه خرید کردم.

وقتی داشتم بر میگشتم خیلی خسته بودم و هر چقد مسیرم و میگفتم تاکسی سوارم نمیکرد تا اینکه بالاخره یکی دلش به حالم سوخت و سوارم کرد...

چه سوار شدنی!!! رسما به غلط کردن افتادم! همه شیشه ها رو داده بود بالا. کیپِ کیپ دستگیره های شیشه بالابر رو هم درآورده بودداشتم خفه میشدم... شیشه های ماشینم انقد خاک گرفته و کثیف بود که اصلا به بیرون دید نداشت شبیه این ماشینایی که دوران جنگ خاکی میکردن که دیده نشن؛ دقیقا همونجوری بود بُخدا

صندلیهاش سفت!!! فنراش زده بود بالا! کمرم که سوراخ شد. دو تافنرم صاف رفته بود تو ماتحت مبارک

راننده هم که فسیلی بود واسه خودش! همینجوری که داشتیم با اعمال شاقه به سمت مقصد حرکت میکردیم با اون صدای گرفته و داغونش شروع کرد به روضه خوندن یعنی فقط همین و کم داشتیم!!!

قسمت خوب ماجرا این بود که یه خانومه کنار دستم نشسته بود که یه نینی دو سه ماهه تو بغل داشت! سر نینیه تو حلق من بودشکلک های شباهنگShabahang منم بچه ندیده و بیجنبه انقد نازش کردم که نگو با اون چشای ورقلمبیده اش زل زده بود بهم خیلی بامزه بود... تازه اسمشم پرسیدم. پرهام بود اسمش عاشقش شدم یعنی بس که ناز بود ماشالله.

*همسری امروز از شرکت اینا رو برام آورده هر کدومش یه طعمیه تازه یعنی هلاکشم که بدون من هیچی نمیتونه بخوره

| دوشنبه بیستم آبان 1392 | 1:0 | صبا
یه سری از دوستای خوبم ازم خواسته بودن اسم کتابا رو بنویسم. خیلی کامنت خصوصی هم در این مورد داشتم اما همه بی آدرس!! واسه همین گفتم اینجا بنویسم بهتره. اگه کسی بتونه برام این کتابا رو پیدا کنه ممنونش میشم واقعا . برام جنبه نوستالژیک داره یه جورایی.

اسم کتابها: نویسنده همه شون که هوشنگ مرادی کرمانی هست.

-شما که غریبه نیستید

- تنور

- خمره

| یکشنبه نوزدهم آبان 1392 | 14:40 | صبا
از بس غرق کتاب خوندن میشم غذاهام اصلا خوب نمیشن دست خودم نیس وقتی کتاب میگیرم دستم میرم توی دنیای دیگه و اصلا حواسم به دور و برم نیست البته از نظر همسری که خیلی خوب و عالی هستن مث همیشه! اما خودم دوس ندارم

همسری امروز صبح دیرش شدوقت تماماز بس شبا دیر میخوابه و میشینه پای فیلم دیدن! هر چقد میگم همسری جان زود بخواب ؛ صبح بیدار نمیشیا... خواب میمونی. با نرمی و با احساس میگمشکلک های شباهنگShabahang داد و بیداد میکنم اما اصلا گوشش بدهکار نیس این شد که همسری لجباز امروز دیر بیدار شد. حقشهشکلک های شباهنگShabahangوالله.

دلم میخواد یه خونه تکونی اساسی بکنم اما واقعا حالش و ندارم و تنهایی هم از پسش بر نمیام .البته خونه خیلی مرتب و تمیزه اما یه سری تمیز کاری ریزه کاری داره. مردا هم که معمولا واسه اینکه کاری نکنن میگن نیازی نیست و خونه تمیزه و ... دو تا چیز رو تو هیچ خونه ای نمیتونم تحمل کنم؛ گرد و خاک و ریخت و پاش! امروز به سرم زده بود زنگ بزنم به این شرکتای خدماتی بگم یکی رو بفرستن کمکم

کاش یه خدمتکار داشتمدوس دارم لم بدم روی مبل و هی دستور بدم . بگم اینو بذار اونجا. اون و بذار اینجا..

بعد واسم غذا هم درست کنه. هر چیزی که اون روز هوس میکنم. دوس دارم دست به سیاه و سفید نزنم. دلم نمیخواد فقط از برق انداختن خونه و غذا پختن و اینجور کارا لذت ببرم چیزای دیگه هم توی زندگی هست که میشه ازشون لذت برد اما متاسفانه من ازشون محرومم. بخاطر خودم. بخاطر ترسم.

کاش میشد حداقل یک ماه اونجوری که میخوام زندگی کنمدیگه زندگی کردن یادم رفته. عادت کردم به اینجوری شب و به صبح و صبح و به شب رسوندن!!! بی هدف ؛ بدون امید و انگیزه و تکراری...

بدبختیهام یادم اومد...شاید یه حمام آب داغ حالم و بهتر کنه، برم آبگرمکن رو روشن کنم...

* ما از هر چه ترسیدیم سرمان آمد؛ بیا تمرین کنیم کمی از خوشبختی بترسیم!!

| یکشنبه نوزدهم آبان 1392 | 10:31 | صبا
سر ظهر بیدار شی و حال آشپزی هم نباشه. مامانت زنگ بزنه بگه ناهار بیاین اینجا؛ اون لحظه از خوشحالی در پوست خودت قطعا جا نمیشی

بدو بدو میری یه دوش سرسری میگیری و همونجوری موهات و چپه میکنی بالای سرت و میری خونه مامان... بوی باقالی پلو و ماهی تازه سرخ کرده کل خونه رو برداشتهتو هم گرسنه، مث قحطی زده ها میشینی پای سفره و حالا بخور و کی نخورخداییش هیچی دستپخت مامان نمیشه.

دیروز چهار تا کتاب خریدم ، انقد من از کتاب خریدن و خوندنش خوشم میاد که اندازه نداره. دلم میخواد کتابخونه م رو گسترش بدم اما متاسفانه جاش رو ندارم .

ماه محرم که میاد طبق عادت و اون چیزی که دور و برم دیدم و یاد گرفتم تا ده روز اول کلا مشکی میپوشم. خیلی برام این مسئله مهمه. یادمه از بچگی همیشه مامانم و مامان جونمم همینجوری بودن. منم یاد گرفتم. هر چند من خودم رنگ مشکی رو هم دوس دارم و زیاد استفاده میکنم توی لباسام. کسی هست اینح.ری باشه یا من فقط اینجوری هستم؟

*عاشق کتابای هوشنگ مرادی کرمانی هستم. چند تا از کتاباش اینجا گیرم نیومد. خیلی ناراحتم سایت معتبری سراغ ندارین که بتونم اینترنتی تهیه کنم؟ یا از طریق دیگه؟ خیلی برام حیاتیه خب!

** من با دیدن انواع لباس ز ی ر دست و پام شل میشه و نمیتونم نخرم الانم یه کلکسیون بزرگ دارم واسه خودم کسی درست حدس نزد پس جایزه میرسه به خودم


| شنبه هجدهم آبان 1392 | 0:39 | صبا

Template World